تبليغاتX
دخترای بسیجی
رهبر معظم انقلاب اسلامي در پيام تسليت اعلام كردند:
 
آيت‌الله بهجت معلم بزرگ اخلاق، عرفان و سرچشمه فيوضات معنوي بي پايان بودندخبرگزاري فارس: در پي رحلت حضرت آيت الله العظمي بهجت پيام تسليتي از طرف رهبر معظم انقلاب اسلامي منتشر شد.
 

به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از پايگاه اطلاع رساني مقام معظم رهبري، متن پيام به اين شرح است:
بسم الله الرحمن الرحيم
انالله و انااليه راجعون
با دريغ و افسوس فراوان خبر يافتيم كه عالم رباني، فقيه عاليقدر و عارف روشن ضمير حضرت آيت‌الله آقاي حاج شيخ محمد تقي بهجت (قدس الله نفسه الزكيه) دار فاني را وداع گفته و به جوار رحمت حق پيوستند. براي اينجانب و همه ارادتمندان آن مرد بزرگ اين مصيبتي سنگين و ضايعه‌اي جبران ناپذير است. ثلم في الاسلام ثلمه لا يسدها شي.
آن بزرگوار كه از برجستگان مراجع تقليد معاصر به شمار مي‌رفتند معلم بزرگ اخلاق و عرفان و سرچشمه فيوضات معنوي بي پايان نيز بودند. دل نوراني و مصفاي آن پارساي پرهيزگار آينه روشن و صيقل يافته الهي و كلام معطر او راهنماي انديشه و عمل رهجويان وصالحان بود. اينجانب تسليت صميمانه خود را به پيشگاه حضرت بقيه الله (ارواحنا فداه) تقديم مي‌دارم و به حضرات علماي اعلام و مراجع عظام و شاگردان و ارادتمندان و مستفيضان از نفس گرم و به ويژه به خاندان مكرم و آقازاده ارجمند ايشان تسليت عرض مي‌كنم و براي خود و ديگر داغداران از خداوند متعال درخواست تسلي و براي روح مطهر آن بزرگوار طلب رحمت و مغفرت مي‌كنم.
والسلام عليه و رحمه الله
سيد علي خامنه‌اي
27 ارديبهشت 1388
23 جمادي الاولي 1430

منبع:فارس نیوز

+ حرفای من دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 زمان 3:23 قبل از ظهر به کمک دختر بسیجی(s)

آه فاطمه جان چه بگویم که لحظه ی عزیمتت را درک نکردم ...

حال چه بگویم که قطره اشکی بی منت برایت ریختم تا شاید مقبولت شوم ...

چه بگویم فرزند رسول خدا از روزگارانی نه چندان ...

از زنانی که حجاب بی حجابی به سر دارند یا از مردانی که غیرت را به گورستانی برده و دفنش کردند ؟!

حرف است و مرد بی عمل ...

عقل هست و عاقل بی خبر !

حرفایم زیاد است ... آنقدر زیاد که کس توان شنیدنش را ندارد ...

مهدی جان کجایی ؟؟!

 

یا علی رفتم بقیع اما چه سود                        هرچه گشتم فاطمه(س) آنجا نبود

یا علی قبر پرستویت کجاست؟                         آن گل صد برگ خوش بویت کجاست؟

هرچه باشد من نمک پرورده ام                      دل به عشق فاطمه خوش کرده ام

حج من بی فاطمه (س) بی حاصل است               فاطمه (س) حلال صدها مشکل است

+ حرفای من شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 زمان 4:8 قبل از ظهر به کمک دختر بسیجی(s) |

شلمچه

شلمچه، اى خاك قدسى! سال هاست كه پنجره روشن بهشت، بسته مانده است و دل مجنون تو در تب و تاب ماندن مى گدازد. به هر سو مى نگریم نه نشانى از پرنده است نه اثرى از پرواز، دل ها همه در احاطه فراموشى و خاموشى اند! دست هاى بلند دعا دیگر معجزه نمى كنند. رودهاى زلال آواز خشكیده اند.

نمى دانى كجا باید سراغ فرشته ها را بگیرى. هر مرثیه اى كه مى سرایى باران نمى آید. هر مویه اى كه مى كنى، راه تو را پیدا نمى كند. ازدحام ابرها، سینه آسمان را سربى كرده است. خیابان ها همهمه كاروان هاى اعزام را فراموش كرده اند. نگاه پنجره ها به رنگ خستگى است، مشام كوچه ها را گام هاى بیهوده و بى تكلیف پر كرده اند. آه اى قد كشیده تا بهشت! نمى دانم چه بگویم. سرریزم از بغض، نالانم از درد، سرشارم از اوج، تنهایم در كوچه هاى بى ستاره. سرگردانم در انتهاى مبهم خویش بى چراغ و بى آفتاب، كاش مى توانستى ببینى. «مجنون» به انتها رسیده است. «قلاویزان» پشت لحظه هاى كش دار فراموشى خاك مى خورد. «طلاییه» دیگر تمام شد. «فكه» فراسوى دیروز مانده است. كاروان موج در موج لبریز از گلایه مى گذرد. اروند به ساحل خویش دلبسته است. كرخه در غروب غوطه مى خورد. آوازهاى شاخ شمیران آشنا نیست. روزهاى «ماووت» معمولى مى گذرد. ما مى خواهیم با كرخه مویه كنیم با كارون یكى شویم.

نمى دانم تو مى توانى شهر را تحمل كنى! نمى دانم تو را تاب و تحمل دورى از آن همه، آیینه آسمانى و دریایى هست! آه اى یادگار فرشته ها! تو هم گوشه گرفته اى و دم برنمى آورى؟ تو هم مى بینى این همه آزار را، اما سكوت مى كنى؟ تو هم مى شنوى این همه زخم و اخم را، اما چیزى نمى گویى؟ آخر مگر تو را چه مى شود. چرا از این همه سكوت بر لب دوخته، سراغى نمى گیرى؟ چرا نمى گویى از این همه غریبى عریان، چرا نمى گویى از نگاه هاى پرجست وجوى مادران؟ چرا آسمان هشت سال خون گرفته جنوب را گواه نمى گیرى؟ چرا سراغ نمى گیرى از پلاك هاى ته نشین شده اروند؟ مگر از دروازه هاى تو، به كرانه هاى بهشت نمى رسیدیم؟ مگر از صبحگاه تو داوطلب میدان مین نمى شدیم؟ مگر از خاك پاك تو نگاهى به عطش و محاصره نداشتیم؟ مگر با نگاه به آسمان تو شهادت خویش را پیشاپیش نمى گفتیم؟ مگر از فضاى مظلوم تو دست به دامان مقدس مظلومه اى بى مزار نمى شدیم؟ اگر تو نمى دانى او خوب مى داند. او خوب مى داند كه بر بالاى پیشانى بندها چه مى نوشتیم. او خوب مى داند كه آرزوى انتقام چه چیز را داشتیم. او خوب مى داند آخرین پلك هایمان در آرزوى دیدن روى كه بود؟ او بهتر مى داند كه پهلوى ما چرا زخم برمى داشت و گلویمان چرا بوى مظلومیت مى داد. مگر یادت رفته است محاصره سوزان گردان حنظله را در فكه؟ گلوله هاى شیمیایى پشت كانال ماهى را؟ فریادهاى دزدآلود خفه شده در پاى كمین را؟ مگر یادت رفته است سوختن خاموش كوله آرپى جى براى لو نرفتن عملیات؟ یادت رفته است آن همه بى قرارى و التماس براى خط شكن شدن؟ یادت رفته است غواص هاى غوطه ور در اوج و موج را. یادت رفته است روزهاى غلطیدن در میدان مین را!

شلمچه

اى ادامه لحظه هاى دلتنگ! تو را كه مى بینم، داغ دلم تازه مى شود. تو را كه مى بینم محاصره هاى آهنین فكه بغض، گلوگیرم مى شود و مویه هاى پریشان از هر طرف سربر مى كنند. تو را مى بینم و آن طرف تر لبخند «حاج حسین» بر جانمان آتش مى زند و نگاه «محمود» از راه مى رسد. آه چقدر غمگین است كه دیگر پیشانى بندهایت را نمى بینم. «امن یجیب»هایت دیگر به گوش نمى رسند. دروازه هاى بهشت دور از دسترس مانده اند. بى  مالك مانده اى و بى كمیل.

حرف هاى دلت در میدان هاى مین یخ زده اند. بادهاى پریشان ته مانده لبخند هاى یارانت را به یغما مى برند. خاكریزهایت از بغض خمیده اند. آه اى شلمچه! لحظه اى بیا به این فراموش شدگان جا مانده، بیندیش. خلوت هایشان را بپرس. دلتنگى هایشان را بنگر، غریبى شان را با ابرها قسمت كن. نگاهشان را آواره دشت ها مكن. آخر اینان جایى ندارند. تو باید به اینان پناه دهى. تو مى دانستى آنان مى روند و ما مى مانیم و تنهایى به جان مان مى افتد. تو مى دانستى كه دستمان از آسمان كوتاه مى شود، اما بر سكوى سكوت آرمیده اى. با آن همه سیم خاردار كه پهلوها را دریدند تو چه برایشان دارى؟ براى میدان هاى مین، معبرى مى گشایى؟ این همه دلتنگى را مى بینى باز هم خموشى؟ كسى نیست بگوید چرا فقط سهم من و تو تنهایى است و غربت. چرا من و تو به انتهاى رود نرسیدیم.

آه اى نزدیك ترین بهشت، دیگر «كمیلى» نیست تا بگویى «اى از سفر برگشتگان، كو شهیدان ما». دیگر «مالكى» نیست تا نیمه شب ها درهاى شهادت را بكوبد. دیگر «حبیبى» نیست تا بوى عملیات و تك و پاتك در تو بپیچد. دیگر «انصارى» نیست تا از نگاهش قول شفاعت بگیرى. دیگر «حمزه اى» نیست تا در دوردست آوازهایش، گله جا ماندن را بشنوى. «میثمى» كجاست كه سه راه شهادت را از «واجعلنا» پر كند. دیگر كجاست چهارده ساله اى تا وصیتنامه اش را به تو بسپارد. دیگر كجاست تا با لو رفتن رمز بى سیم ها، صداى بال فرشته، گوش زمین را كر كند. آه اى رفته تا آسمان ها! تابوت هاى سبك بیت المقدس ? آمده اند. چرا به پیشوازشان نمى آیى؟ چرا پرچم هایت را به اهتزاز در نمى آورى؟ چرا سیاه پوش نمى شوى؟ چرا مویه اى سر نمى دهى براى هم نشینان نه چندان غریبت؟ چرا سراغى از آنان نمى گیرى؟ بیا شلمچه، شاید تو آنان را بشناسى. بیا اینان را ببین شاید تو بى پلاكى را به یاد داشته باشى. شاید تو بدانى آن سیزده ساله كیست. شاید تو بدانى راز آن لبخند گمنان خاك گرفته را. شاید تو بدانى آن لبان خشكیده چه مى خواهند بگویند. شاید تو بدانى وقتى درخاك آرمیدند سر در آغوش كه داشتند. بیا ببین آنان را. شاید براى مادرى حرف تازه اى داشته باشى. كسى چه مى داند شاید این زمزمه هاى آبى نصیب تو باشند. تو بیا با آنان حرف بزن. تو بیا به آنان چیزى بگو. شاید این سكوت تلخ را بشكنند و از ماندن بى دلیل ما چیزى بدانند. شلمچه تو مى دانى، اما چیزى نمى گویى. آن طرفتر آن همه دست نیاز را نمى بینى؟ یعنى تو نمى دانى چرا اینان دم به دم مویه مى سرایند. یعنى تو نمى دانى بیقرارى اینان براى چیست؟ تو نمى دانى چرا هواى شب هایت را دارند و غروب دلتنگت را؟ نمى دانى چرا وقتى كه ساعت  ها سر بر خاكت مى گذارند و مى گویند باز هم تشنه برمى گردند. مى خواهى بگویى تو از آن همه شیمیایى بى خبرى؟ مى خواهى بگویى تو از «دوعیجى» چیزى نشنیده اى؟ مى خواهى بگویى نمى دانى چرا آن سه راه را «سه راه شهادت» نامیدند؟

536786e5gaysowhg.gif

 

از همه دوستان خوبمون معذرت می خوایم واسه این وقفه طولانی ...

انشاالله که بتونیم به لطف حضرت دوست و با همراهی شما دوستان دوباره وبلاگ رو مثل قبل فعال کنیم.

یا حق

 

+ حرفای من سه شنبه یازدهم فروردین 1388 زمان 0:37 قبل از ظهر به کمک دختر بسیجی(s) |

امروز  اولین روز امامت اقا امام زمان (روحی له الفداه ) می باشد ضمن تبریک به مطلشیفتگان حضرت تقدیم می کنم انشاء الله ما هم بتونیم توفیق دیدار آن حضرت را بدست آوریم... یكی از دانشمندان آرزوی زیارت حضرت بقیة الله(عج) را داشت  تلاشهای بسیار انجام داد و چله نشینی ها نمود و ....و از عدم موفقیت رنج می برد. در یكی از این حالات معنوی به او گفته شد: دیدن امام زمان (علیه السلام ) برای تو ممكن نیست مگر آنكه به فلان شهر بروی، به انجا رفت و  در آنجا نیز چلّه گرفت، روز سی هفتم یا سی و هشتم به او گفتند: الان حضرت بقیّة الله امام زمان عج الله تعالی فرجه شریف در بازار آهنگران ، درب دكان پیرمردی قفل ساز نشسته اند، با اشتیاق از جا بلند شده روانه ی دكان پیر مرد شد، وقتی رسید دید حضرت با پیرمرد گرم گرفته و سخنان محبّت آمیز میگویند، سلام كرد، حضرت پاسخ فرمود و اشاره به سكوت كردند. در این حال دید پیره زنی ناتوان و قد خمیده عصازنان آمده و با دست لرزان قفلی را نشان داد و گفت: ممكن است برای رضای خدا این قفل را به مبلغ سه شاهی بخرید كه من به سه شاهی پول نیاز دارم، پیرمرد قفل را گرفت و نگاه كرد دید بی عیب و سالم است، گفت: خواهرم این قفل دو عباسی(هشت شاهی) ارزش دارد، چون هزینه تعمیرش 2شاهی است و بعد از آن 10شاهی ارزش خواهد داشت  پیر زن گفت: نه به آن نیازی ندارم، شما این قفل را سه شاهی از من بخرید، شما را دعا میكنم. پیرمرد با كمال سادگی گفت: خواهرم تو مسلمانی، من هم كه مسلمانم دعا میكنم چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حقّ كسی را ضایع كنم، این قفل اكنون هشت شاهی ارزش دارد، اگر بخواهم منفعت هم  ببرم، به هفت شاهی میخرم زیرا در این معامله بیش از یك شاهی منفعت بردن بی انصافی است، اگر میخواهی بفروشی من هفت شاهی میخرم پیرمرد هفت شاهی پول به آن زن داد، قفل را خرید، همین كه پیر زن رفت، امام ( علیه السّلام) به من فرمود: آقای عزیز دیدی و این منظره را تماشا كردی، این طور شوید و این جوری شوید تا ما به سراغ شما بیائیم، چلّه نشینی لازم نیست، به جفر متوسّل شدن سودی ندارد، عمل سالم داشته باشید و مسلمان باشید تا من بتوانم با شما همكاری كنم، از همه ی این شهر من این پیرمرد را انتخاب كردم، زیرا این مرد دین دارد و خدا را می شناسد، این هم امتحانی كه داد از اوّل بازار این پیرزن نیاز خود را می گفت و چون او را محتاج و نیازمند می دیدند  همه می خواستند  كه ارزان بخرند و هیچ كس حتّی سه شاهی نیز خریداری نكرد و این پیر مرد به هفت شاهی خرید، هفته ای نمی گذرد مگر آنكه من به سراغ او می آیم و از او دلجوئی و احوالپرسی می كنم.

(منبع : ملاقات با امام عصر (ع)-سید جعفر رفیعی ص 271به نقل از سی دی هدایت در حكایت )
التماس دعا

+ حرفای من شنبه هفدهم اسفند 1387 زمان 3:32 بعد از ظهر به کمک دختر بسیجی(s)

بسمه تعالی

آره...

یه شنبه بود..

یه شنبه تو زمستون که انگار بهار بود...

همه منتظر آمدنش بودن..

شور و غوغایی در دل ها به پا بود..

بالاخره رسید..

هیچ کس در اون لحظه حال خودش رو نمی فهمید فقط می دونست که هنوز هم می تونه روی روح خدا رو ببینه!!!
خیابون های شهر از فرودگاه تا بهشت زهرا رو گل گذاشته بودن..

امام می خواست بره به مهمانی شهدا به خونه ی اونها...

حتی شهدا هم بی صبرانه منتظرش بودن...

بهشت زهرا پر شده بود از مردم عاشق...

امام می گفت و مردم با گوش دل گوش می کردند..

و چه زیباست لحظه ی وصال یار

"دل نوشته"


دهه ی فجر مبارک

برای دانلود کردن سرود های انقلابی، روی آیکون ejra_01.gif کلیک راست نموده

و  گزینه ...Save Target As را انتخاب نمایید.

 

ردیف

عنوان

دانلود

حجم
(KB)

زمان
1 سرود ملی جمهوری اسلامی ایران ejra_01.gif 148 0:01:00
2  شعر انقلاب (آقاسی) ejra_01.gif 205 0:01:23
3 الله الله الله ejra_01.gif 1.064 0:07:15
4 الله اکبر ejra_01.gif 434 0:02:57
5 آمریکا آمریکا ننگ به نیرنگ تو ejra_01.gif 532 0:03:37
6 ملت برای ارتش، ارتش برای ملت ejra_01.gif 252 0:01:42
7 ای بسیج، ای سرفرازان افتخار میهن اید ejra_01.gif 590 0:04:01
8 به لاله ی در خون خفته ejra_01.gif 206 0:01:23
9 بت نگویید، شکستیم که بتگر باقی است ejra_01.gif 586 0:03:59
10 بوی گل سوسن و یاسمن آید ejra_01.gif 287 0:01:57
11 ای دین انسان ساز ایزدی ejra_01.gif 723 0:04:55
12 بهاران خجسته باد ejra_01.gif 237 0:01:35
13 ای ایران ejra_01.gif 491 0:03:20
14 خرمشهر، ای شهر شهیدان ejra_01.gif 877 0:05:58
15 من ایرانیم آرمانم شهادت ejra_01.gif 799 0:05:27
16 الا معمار و طراح حرم برخیز ejra_01.gif 586 0:03:59
17 شهید   راه تو افتخار، نام تو ماندگار ejra_01.gif 240 0:01:38
18 خجسته باد این پیروزی ejra_01.gif 662 0:04:30
19 هوا دلپذیر شد، گل از خاک بر دمید ejra_01.gif 286 0:01:56
20 نبودی با ما ببینی، که چه روزگاری داشتیم  ejra_01.gif 668 0:04:32
21 22 بهمن روز از خود گذشتن  ejra_01.gif 813 0:04:36
22  هموطن کنون که سر زد از افق فروغ ایزدی ejra_01.gif 765 0:04:20
23  تا تو ای بهار تازه آمدی سروهای سر فراز آمدند ejra_01.gif 702 0:03:58

 

+ حرفای من دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 زمان 4:21 بعد از ظهر به کمک دختر بسیجی(s) |

شکر خدا دعای سحرها گرفته است 

دست مرا کرامت اقا گرفته است

 شکر خدا که چشم همیشه حسینی ام

اشکی برای روز مبادا گرفته است

بال فرشته است برای تبرکش

اطراف چشم های ترم را گرفته است

اینجا حسینیه است ملائک نشسته اند

جبرییل هم برای خودش جا گرفته است

این دستمال گریه ماه محرمم

امروز بوی چادر زهرا گرفته است

حالا نفس نفس زدن سینه های ما

عیسی شده است و طبع مسیحا گرفته است

دیروز بین خون خودش ریشه کرده بود

حالا درخت سیب شده ٬پا گرفته است

                                                                       علی اکبر لطیفیان

+ حرفای من پنجشنبه نوزدهم دی 1387 زمان 8:0 بعد از ظهر به کمک دختر بسیجی(F) |

"بسمه تعالی"

امام علی (ع)می فرماید:

ای مردم دو چیز است که بیش هر موضوع دیگر از گرفتاری شما به آنها نگران و بیم ناکم:

یکی تبعیت از هوا و هوس و دیگر  آرزو ی دور و دراز ، زیرا پیرویی از هوس ها مانع اجرا و عمل به حق می شو و ارزو های دراز ، آخرت را به فراموشی می سپارد...

عید همگیتون و به خصوص تمام سید ها(خودم) مبارک...!!!

انشاالله که بتونی به فرمایشات گران بهای این حضرت عمل کنیم...

یا حق

+ حرفای من چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 زمان 2:55 بعد از ظهر به کمک دختر بسیجی(s)

"بسمه تعالی"

امروز اونقدر خوش حالم که خدا می دونه...

اونقدر زیاد که حد نداره.

ای بابا               ... دوباره اومدن                    ....

همه سوار ماشین شدیم ... تازه اونجا بود که فهمیدم به غیر از من همه  هم خوش حال اند و با هم شوخی می کنن ...!!

رسیدیم به نظرم    ...  آخه همه به نوبت پیاده شدیم ...

اااااااااااااااااااااااااااااهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!عجب عظمتی!!!

همه سفید سفید بودن...

انگار من اول صف بودم  ... چون از همه زود تر رفتم جلو ...

آب بهم دادن... نی دونم چرا ...؟!

سرم رو گذاشتن رو زمین   ...   چاقوی تیز اومد و روی گردنم جا خشک کرد ...

یک دفعه سوزشی رو احساس کردم ...

خون گرم از گلوم جاری شد و زمین رو قرمز کرد ...

اشک از چشمام جاری شد ... نمی دونم به خاطر درد و سوزش بود یا از فرط خوش حالی  ...؟!

یکی انگار داشت منو با خودش می برد ...                آره        ...    پس فهمیدم این همه خوش حالی برای چی بود   ...

آره فرشته  بود           ....             فرشته ی  خود خدا بود که منو با خودش به عرش برد ...

 

  دل نوشته...

یا حق

عید سعید قربان بر همگی مبارک باد...

+ حرفای من سه شنبه نوزدهم آذر 1387 زمان 2:16 قبل از ظهر به کمک دختر بسیجی(s)


                                             
         مناجات با خدا...   


گفتم : خسته ام گفت:* لا تقنطوا من رحمة الله *"از رحمت خدا نا اميد نشويد ."(زمر/53)

گفتم:انگار مرا فراموش كرده اي ؟

گفت: *فاذ كروني اذكركم*
" مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم."(بقرة/152)

گفتم: تا كي بايد صبر كرد؟

گفت:*وما يدريك لعل الساعة تكون قريبآ*
"تو چه مي داني ! شايد موعدش نزديك باشد"(احزاب/63)

گفتم: تو بزرگي ونزديكيت براي من كوچك خيلي دوره! تا ان موقع چكار كنم؟
گفت:*و اتبع  ما يوحي اليك واصبر حتي يحكم الله*
" كارهايي را كه به گفتم انجام بده وصبر كن تا خدا خودش حكم كند.(يونس/109)

گفتم: تو خدايي وصبور ! من بنده ات هستم وظرف صبرم كوچك است...يك اشاره كني تمامه!

گفت"*عسي ان تحبوا شيئآ وهو شرّ لكم*"شايد چيزي كه تو دوست داري به صلاحت نباشد!."(بقرة/216)

گفتم: انا عبدك الذليل الضعيف...اصلآچطور دلت مياد؟

گفت:* ان الله باالناس لرئوف الرحيم*
" خدا نسبت به همه ي مردم مهربان است"

گفتم: دلم گرفته
گفت: * بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا*
" (مردم به چي دلخوش كردن؟) بايد به فضل ورحمت خدا شاد باشند)"(يونس/58)

گفتم: اصلآ  بي خيال! توكلت علي الله
گفت:* ان الله يحب المتوكلين*
"خدا آنهايي را كه توكل مي كنند دوست دارد."(آل عمران /159)

گفتم: خييلي چاكريم ! ولي اين بار  انگار گفتي ك حواست رو خوب جمع كن يادت باشه:
گفت:* و من الناس  من يعبد الله علي حرف فان اصابه خير اطمان به و ران اصابته فتنة انقلب علي وجهه خسر الدنيا و الآخرة*" بعضي از مردم خدا را فقط به زبان عبادت مي كنند. اگر خيري به آنها برسد امن آ رامش پيدا مي كنند واگر بلايي سرشان بيايد تا امتحان شوند رو گردان مي شوند . به خودشان در دنيا وآخرت ضرر مي رسانند."(حج/11)

گفتم:چقدر احساس تنهايي مي كنم
گفت:*فاني قريب*
" من كه نزديكم"(بقره/186)

گفتم: تو هميشه نزديكي من دورم كاش مي شد به تو نزديك شوم

گفت: واذكر ربك في نفسك تضرعآ وخيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال *
"هر صبح وعصر پروردگارت را پيش خودت با تضرع و خوف و با صداي آهسته ياد كن"(اعراف/؟؟؟)

نا خواسته گفتم: الهي وربي من لي غيرك

گفت:* اليس الله بكاف عبده*
"خدا براي بنده اش كافيست"(زمر/؟؟)

گفتم در برابر اين هنه مهربانيت چه كنم؟
گفت:*يا ايها الذين آمنوا اذكرو الله ذكرآ كثيرآ و سبحوه بكرة واصيلآ هو الذي يصلي عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمت الي النور و كان بالمومنين رحيمآ*"اي مومنين! خدا را زياد ياد كنيد و صبح وشب تسبيحش كنيد او كسي است كه خودش و فرشته هايش برشما درود مي فرستند تا شما را از تايكيها به سوي نور بيرون برند خدا نسبت به مومنين مهربان است."(احزاب/؟-؟)

گفتم:غير از تو كسي را ندارم
گفت: *نحن اقرب اليه من حبل الوريد*
"از رگ گردن به انسان نزديكترم."(ق/16)

گفتم: ...

گفت: ...

                                           

+ حرفای من چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 زمان 5:7 بعد از ظهر به کمک دختر بسیجی(Y)

مکه من فکه بوَد، منــــای من دوکوهـــه           

قبله من جبهه و کربلای من دوکوهه

مدینه ام شلمچه و بقیع مــــن هویــــزه 

مروه من طلاییه، صفای من دوکوهه

دیار غربت و غم و وادی عشق و عرفـان         

جای قبــول توبه و دعای من دوکوهه

اگرچه راه کربلا بسته به عاشقان است    

علقمــه و فرات و نینوای من دوکوهه

قافله رفته و دگـــر جدایــــم از شهیــدان     

مریض هجرم و فقط دوای من دوکوهه

و فکه را ما چه می دانیم که چیست؟!                    

                                                                           التماس دعا...

امام خمینی (ره): "بسیج میقات پابرهنگان ومعراج اندیشه پاک اسلامی است."

سلام دوستای عزیز...

بدلیل سنگین شدن درسا متاسفانه  دیگه کمتر می تونیم بهتون سر بزنیم...

باز هم ممنون از حضورتون...

هفته ی بسیج مبارک...

 

+ حرفای من جمعه یکم آذر 1387 زمان 4:54 بعد از ظهر به کمک دختر بسیجی(Y)