تبليغاتX
دخترای بسیجی

 

سلام به همه ی کسانی که تو این مدت ما رو تنها نذاشتن!!!!!!!

بچه ها من بلد نیستم ادبی حرف بزنم فقط ازهمتون تشکرمی کنم!!!!

من برای ۳ماه از خدمتتون مرخص می شم و این وبلاگ واسه ۳ ماه به دوستای گلم (دختر بسیجی(y) و دختر بسیجی( f))کامل می سپرم...

خوب دیگه برام دعا کنید تو این ۳ ماه بتونم به مشهد مقدس،قم و مخصوصا جمکران برم....حتمـــــــــــــــااااااااااااااااا

 یاحق

خداجونم دوستت دارم و اينم مي دونم كه توهم منو خيلي بيشتر دوست داري.واسه همينم هست كه اينقدر زياد دوستت دارم...

خدايا ديگه دلم نمي خواد باهات حرف بزنم ،
فقط دلم مي خواد دستامو بزنم زير چونمو زُل بزنم تو چشمات و
محو زيباييت بشم ،
محو بزرگيت بشم ،
محو مهربونيت بشم ،
محو ..........
خدايا روزي كه كارم توي اين دنيا تموم بشه و صلاحت براين باشه كه از اين دنيا كوچ كنم ،
توي اون لحظه كه ترس همه وجودمو گرفته ، بازم ميايي دلداريم بدي .
توي اون لحظه كه تنِ سردم و روي خاك سرد ميذارن ، بازم ميايي كه تنها نباشم .
اون لحظه كه نكير و منكر ميان و ترس و دلهره به حد جنون مي رسه ، ميايي بگي كه اين بنده ي منه راحتش بذارين .
اي خدای من به حق خودت و همه ی بنده هاي پاكت قَسَمِت ميدم ، من و از اين دنيا پاك ببر بيرون .
اگر لايق عفو و بخشش تو هستم ، ازمن بگذر
ولي اگر اونقدر عصيان كردم كه در اوج خشمي نسبت به من ، به هر ترتيبي كه خودت مي دون پاكم كن ، حتي به قيمت سخت ترين بيماريها و دردها و رنجها ،
اي خدا ،
اي خداي عزيز ،
اي خداي مهربون من ،
اي زيباي من ،
....................
اول پاكم كن و بعد خاكم كن .

من دست به هيچ دستگيري ندهم
كه اينان همه فانيند و پاينده توئي.

التماس دعا

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ

السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى

 تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 7:24 بعد از ظهر توسط دختر بسیجی(s) |

بر غنچه لبهاشان لبیک حسینی بود

امیـــد دل آنــها لبــــخند خمینـی بود

هر کس که سعادت داشت                                  بـر جبهه ارادت داشت

ایــن خـــانه مصــــفا بـــــود                                  تا بوی شهادت داشت

دیدند گلستان را در شعله چو ابراهیم

گفـــتند خداوندا آماده این راهیم

تا زنده به ایمانیم                                                      تا در خط قرآنیم

با لطف امام عصر                                                    در راه شهیدانیم

من تشنه خورشیدم در این شب بارانی

دلتنـــگ تـــوام برگــرد ای مـــاه جمـارانی

ایام خوش آن روزی                                         که سینه حسینی بود

شبهای دلم روشن                                               با نور خمینی بود

ما شمع ولایت را هستیم چو پروانه

در قـــافله عشـقیم بـا رهـبر فـرزانــه

صد شکر که شیعه سر                                       در خــط ولـــی دارد

ای عـــهد شـکن کــوفــه                                     این خطه علی دارد

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 3:59 قبل از ظهر توسط دختر بسیجی(F) |

 

اگر او را ببینم به او می گویم:

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم ؟ که غم از دل برود چون تو بیایی

اگر او را ببینم به او می گویم:

دریا به دریا ،

کوه به کوه ،

صحرا به صحرا

در انتظار تو پیمودم .

اگر او را ببینم به او می گویم:

مولای من ! اکنون این دلهای مشتاق در انتظار توأند.

در انتظار جوانه زدن کلمه ی حق ، ای ستاره ی عدل بیا و چشم دلمان را به قدومت
روشن کن.

اگر او را ببینم به او می گویم:

ای صاحب جمعه ها !

بیا و دلتنگی غروب جمعه ها را بر طرف ساز.

اگر او را ببینم به او می گویم:

ای راهبر انسان های در راه مانده ! در ساحل پیروزی ، چشم به راه توییم و فریاد
می کشیم که:

 مهدیا ... بیا.


+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط دختر بسیجی(s) |

 ما که همیشه نام تو را ذکر کرده ایم

آیا به حجم غربت تو فکر کرده ایم؟!

انگار شانه های زمین خسته بود

وقتی دست های علی بسته بود

یاد زنی در میان در و میخ مانده است

این قصه تا همیشه ی تاریخ مانده است

هرچند سوز درد علی تا به ماه بود

بعد از وفات فاطمه او بود و چاه بود

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط دختر بسیجی(s)

 
زنگ کلاس به صدا در آمد و بچه ها وارد کلاس شدند ، این زنگ درس انشاء داشتیم و همه ما منتظر بودیم تا معلم به کلاس بیاید و موضوع انشاء را روی تخته سیاه بنویسد. وقتی معلم وارد کلاس شد همه بچه ها بلند شدند . معلم با کت شلوار قهوه ای و کیف مشکی که همیشه با خود داشت وارد کلاس شد. به بچه ها گفت بفرمائید بنشینید ، بچه ها هم نشستند .
گاهی دلم برای چوپان دروغگو خیلی می سوزد ؛ بیچاره 2 بار بیشتر دروغ نگفت انگشت نما شد ... ولی ما هنوز صادق ترینیم...

یه چند  تا داستان دیگه و ادامه وطلب


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط دختر بسیجی(Y) |

بسم الله الرحمن الرحیم

  شکوه زندگی و هنر مردان بزرگ تاریخ ساز الهی این است که آنان نه تنها اسوه سالکان طریق معرفت و کمال که الگویی بسیار سازنده و هدایتگری سعادت آفرین برای کل انسانها و مجموعه بشریت به حساب می آیند،  چنانکه گویی سرتاسر زندگی آنان پیامی است بر جانها و دلهای دیگر انسانها تا خویش را باز یافته و کرامت انسانی خود را پاس دارند. این جاذبه روح نواز آنان است که به دیگر انسانها می آموزد که "همانند ما زندگی کنید". هر چند که در خلوت آنان "من و مایی" معنی ندارد.

  پنداری که خداوند اینان را در گذرگاههای تاریخ بصورت چراغی فروزان فرا راه بشریت قرار داده تا در پرتو وجودشان کاروان انسانیت از مغاک خاک و سکر و ظلمت طبیعت رهایی یافته و به وادی نور و روشنایی گام نهد و اینان چونان ستارگانی هستند که واماندگان در تاریکی ظلم و بیدادگری و دل بستگان به تعلقات دنیایی و دامهای پلید شیطانی را به حقیقت و کمال رهنمون می شوند.

  این بزرگمردان از چه ویژگیهایی برخوردارند و به کدامین راز و رمز هستی آشنا گشته اند که به چنین ماموریت های عظیم و سترگ همت گماشته و با ایفای نقش خویش بار مسئولیتی به این سنگینی را با موفقیت به سر منزل مقصود رسانده اند؟

  شاید کوتاهترین و گویاترین پاسخ این باشد که آنان علاوه بر واجد بودن بسیاری فضیلت ها و برخورداری از مکرمات هایی چند، هر کدام بسته به مراتب وجودی خویش، توفیق یافته اند صفات و کمالاتی را که بعضاً متضاد هم به نظر می رسد، در قالب وجودی یک انسان متبلور ساخته و در حد توان مصداقی از انسان کامل را به نمایش بگذارند.

 

 

روح خدا به خدا پیوست...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 7:25 بعد از ظهر توسط دختر بسیجی(s) |

 


توی مقر چه شور و حالیه،همه مشغول فعالیت وکارند.
پیکر شهدا را برای هجرت از معراج الشهدای بی بی فاطمه الزهرا سلام الله علیها به  معراج الشهدای اهواز آماده می کنند...........


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط دختر بسیجی(Y) |

بسم رب الشهدا

شلمچه، خاك خوب خدا!
سالهايي است كه پنجره روشن بهشت بسته مانده است و دلهايي كه تو مي‌شناسي در تب و تاب ماندن مي‌گدازند.
به هرسو مي‌نگريم نه نشاني از پرنده است نه اثري از پرواز.
دلها همه در احاطه فراموشي‌اند و خاموشي! دستهاي بلند دعا ديگر معجزه نمي‌كنند.
رودهاي زلال آواز خشكيده‌اند.
نخلهاي شاهد شفاعت به حاشيه رانده مي‌شوند.
سرودهاي لبريز از مظلوميت راه شب را پيش مي‌گيرند.
نمي‌داني كجا بايد سراغ فرشته‌ها را بگيري.
هر مرثيه كه مي‌سرايي باران نمي‌آيد. هر مويه‌اي كه مي‌نالي راه تو را پيدا نمي‌كند.
ازدحام كينه آسمان دلها را سربي كرده است.
درختها به خاكستر مي‌انديشند.
خيابانها همهمه آن همه دريا را فراموش كرده‌اند.

اگه خسته نشدی برو تو ادامه ی مطلب بقیشو بخون...

دعا واسه امتحاناتمون یادتون نره ااااااااااااااااااااااااا

 

یا حق


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط دختر بسیجی(s) |

پیکر شهید نبود

توي فكه،داخل خاك عراق، يك گلستان دسته جمعي از شهدا كشف شد. عراقي ها شهدا رو بصورت زيگ زاگ روي هم انداخته و روي آنها خاك ريخته بودند. تپه اي از شهدا درست شده بود. هفت شهيد را از زير خاك بيرون آورديم .


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط دختر بسیجی(Y) |

  ***آنان كه خرمشهر را زنده كردند ***

به دست كساني كه خرمشهر را كشتند نگاه كنيد. به ناخن‎هايي كه چشم نخل‎ها را در آوردند نگاه كنيد.
به نقشه‎هايي كه اروندرود را به طرف عراق كشيده است نگاه كنيد. لعنت به اسپري‎هاي ساخت عراق كه روي ديوارهاي خرمشهر نوشت:

آمده‎ايم كه بمانيم. نگاه كنيد به برق سرنيزه‎هايي كه درختان كُنار و اكاليپتوس را در آستانه‎ مسجد جامع سر بريدند.
حيف از انعكاس آب‎هاي اروند كه در آن نوزده ماه به صورت خواب زده‎ سربازان عراقي تابيده بود.
لعنت به آن افسر عراقي كه در اطلاعيه‎ نظامي نوشته بود: خرمشهر مثل بالشتي است كه بصره بر آن خوابيده است، از آن دفاع كنيد!
اين خبر هم خوب است؛ شهرداري بصره خط اتوبوس‎راني بصره - خرمشهر و بالعكس را داير مي‎كند. حالا... حالا به صف سربازان عراقي كه در كنار قصر شيخ خزعل منتظرند تا مسافران اردوگاه‌هاي ايران شوند، نگاه كنيد. به زانوان لرزان سرهنگ احمد زيدا كه ميدان مين را آلوده كرد، نگاه كنيد.                                                      
به سرهنگ بيچاره جواد اسعد شيتنه و سرهنگ صلاح القاضي كه به خاطر بي‎لياقتي در دفاع از خرمشهر، سينه‎شان در مگسك جوخه اعدام قرار گرفت، نگاه كنيد. حالا نگاه كنيد به دستِ عقيق‎نشانِ كساني كه خرمشهر را زنده كردند. نگاه كنيد.
خجالت نكشيد، يك نگاه حلال است.

          خرمشهر را خدا آزاد کرد

 

در جاری خاطرات ...       


ای عطر نجیب نان و گندم.
در موسم سبز فصل پنجم


ای شهر همیشه سبز و خرم.
از خاطره ها نمی شوی گم.


این خسته كوله بار بسته
با یاد تو می كند تكلم


یك شروه دو بیتی و حماسه
یك كوچه ترانه و ترنم


اینها همه ارمغانی از ماست
با خنده و شادی و تبسم


برخیز و به پاكن آتش و شور
ای مستی خفته در تن خم.


چیزی به كفم ندارم، ای سبز.
جز یك دو سه بیت دست چندم


با این همه زنده ای همیشه
در جاری خاطرات مردم


یدا... گودرزی

٭دست خدا


كسی خورشید را فریاد كرده است
غریبی از شهادت یاد كرده است


الا شهر حماسه، شهر خرم
تو را دست خدا آزاد كرده است


«منتظر»

           

Click Me!خرمشهر،شهر خون آزاد شد!!!!!!! Click Me!

 Click Me!Click Me!Click Me!

بچه ها واسمون دعا کنید که امتحاناتمون رو خوب بدیم!!خواهشا...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط دختر بسیجی(s) |