تبليغاتX
دخترای بسیجی

دلم می خواهد هر روز پنجره اتاقم رو به مسجد النبی باز شود و هر شب دیدگانم متبرك به گنبدی سبزرنگ شود ... دلم می خواهد هر روز كبوترهای دلم همبازی كبوترهای خاك آلود قبرستان بقیع باشد و میعاد شبانه ام با دل ، پشت نرده های سبز رنگ قبرستان بقیع باشد و دلم می خواهد بار دیگر سیر ببینم ، گنبد سبز رنگ اخرین بر گزیده ی خدا را و...اسمان پر ستاره اش را...

 «»«»«»«»«»«»«»«»«»««»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»

اینقدر توپش و به دیواره خونه ی همسایه زده بود ، خسته شد..

قبلنا حداقل بابا بود...می اومدن توی حیاط ، خودش این ور حوض ، باباش اونور حوض وایمیستادن و

بابا هم که قدش بلند تر بود می نشست و توپ و پرت می کرد به طرف فاطمه ...

فاطمه هم هیچ وقت نمی تونست توپ و بگیره ، اخه اون دستای کوچیکش از گرفتن عاجز بود...

چقدر زود یک سال گذشت...

با خودش تصمیم گرفته ، وقتی بابا اومد ۱۰ تا باهاش قهر کنه...

یعنی با اون انگشتای کوچیکش تا ۱۰ بشماره و بعد بپره بابایی و بغل کنه...

 «»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط دختر بسیجی(F) |