تبليغاتX
دخترای بسیجی

شکر خدا دعای سحرها گرفته است 

دست مرا کرامت اقا گرفته است

 شکر خدا که چشم همیشه حسینی ام

اشکی برای روز مبادا گرفته است

بال فرشته است برای تبرکش

اطراف چشم های ترم را گرفته است

اینجا حسینیه است ملائک نشسته اند

جبرییل هم برای خودش جا گرفته است

این دستمال گریه ماه محرمم

امروز بوی چادر زهرا گرفته است

حالا نفس نفس زدن سینه های ما

عیسی شده است و طبع مسیحا گرفته است

دیروز بین خون خودش ریشه کرده بود

حالا درخت سیب شده ٬پا گرفته است

                                                                       علی اکبر لطیفیان

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط دختر بسیجی(F) |

  امروز صبح که از خواب بیدار  شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی  که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما...متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.  

 وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر  می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من  بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی  منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک  صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با  خبر شوی.

  تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم  قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی.

  تو به خانه رفتی وبه نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر  نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری..

.باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.

موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً  به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو  چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز  منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر،یا گوشه ای از  قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی...

 

  التماس دعا...

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط دختر بسیجی(Y) |