تبليغاتX
دخترای بسیجی

شکر خدا دعای سحرها گرفته است 

دست مرا کرامت اقا گرفته است

 شکر خدا که چشم همیشه حسینی ام

اشکی برای روز مبادا گرفته است

بال فرشته است برای تبرکش

اطراف چشم های ترم را گرفته است

اینجا حسینیه است ملائک نشسته اند

جبرییل هم برای خودش جا گرفته است

این دستمال گریه ماه محرمم

امروز بوی چادر زهرا گرفته است

حالا نفس نفس زدن سینه های ما

عیسی شده است و طبع مسیحا گرفته است

دیروز بین خون خودش ریشه کرده بود

حالا درخت سیب شده ٬پا گرفته است

                                                                       علی اکبر لطیفیان

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط دختر بسیجی(F) |

                                

                                  باد می وزید...بادی که با خود بوی اندوه و ماتم داشت.

   شب بود...ستاره های درخشان مثل قطره های گرم اشک بر گونه ی اسمان کوفه نشسته بود.

صدای گریه ی تلخ مردم به اسمان می رفت.

زن و مرد و جوان و پیر و کودک غرق در اندوه و ماتم بودند...

کوفه انشب اشک باران بود.

در کوچه ای از کوچه های شهر ناگهان دری گشوده شد و مردی بیرون امد.

مردم گریان با دیدن او دوره اش کردند.

یکی گفت"حسن جان...حال مولایم چطور است؟...حسن جان بگو حال علی خوب است یا...

علی در خانه بر بالشی تکیه داده بود.

با سربند زردی سرش را بسته بودند.خون زیادی از شکاف سرش رفته بود.

لب های کبودش را تکان می داد . زیر لب گویا دعا می خواند...

حسن با کاسه ی شیری به دست امد.کنار پدر روی زانو نشست.

علی دو سه جرعه نوشید . کاسه را پس داد و فرمود :

برای عبدالرحمان هم ظرف شیری ببرید . مبادا در اب و غذای او کوتاهی کنید.

شب بعد هر چه طبیب بود در بالین امیر المومنین (ع) اوردند

یکی از ان طبیبان که در جراحی مهارت داشت پس از دیدن شکاف سر مبارک علی (ع) غمی روی

چهره اش دوید...رو به فرزندان علی (ع) کرد و فرمود :

شمشیر زهرالود ان معلون تا مغز امیرالمومنان رسیده است.دیگر کاری از من برنمی اید.

شب درد اوری بود.

صدای گریه ی ام کلثوم و زینب لحضه ای قطع نمی شد.

شب بیست و یکم رسید...

حال علی ناگاه بدتر شد.نفس های علی کوتاه و کوتاه تر می شد.

عرق سردی بر پیشانی اش نشست.چشمهایش را به ارامی بست.

علی انشب بسوی خدا رفت.

تمام کوفه انشب تا سحر نالید.دیگر هیچ کس سیمای نورانی اش را در کوچه ها نمی دید.

با شهادت علی پاکان و نیکان خون گریستند.اما ناپاکان و دشمنان شادمان شدند.

انان نمی دانستند که ...

«هرگز نمی رد انکه دلش زنده شد به عشق»

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط دختر بسیجی(F) |

دلم می خواهد هر روز پنجره اتاقم رو به مسجد النبی باز شود و هر شب دیدگانم متبرك به گنبدی سبزرنگ شود ... دلم می خواهد هر روز كبوترهای دلم همبازی كبوترهای خاك آلود قبرستان بقیع باشد و میعاد شبانه ام با دل ، پشت نرده های سبز رنگ قبرستان بقیع باشد و دلم می خواهد بار دیگر سیر ببینم ، گنبد سبز رنگ اخرین بر گزیده ی خدا را و...اسمان پر ستاره اش را...

 «»«»«»«»«»«»«»«»«»««»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»

اینقدر توپش و به دیواره خونه ی همسایه زده بود ، خسته شد..

قبلنا حداقل بابا بود...می اومدن توی حیاط ، خودش این ور حوض ، باباش اونور حوض وایمیستادن و

بابا هم که قدش بلند تر بود می نشست و توپ و پرت می کرد به طرف فاطمه ...

فاطمه هم هیچ وقت نمی تونست توپ و بگیره ، اخه اون دستای کوچیکش از گرفتن عاجز بود...

چقدر زود یک سال گذشت...

با خودش تصمیم گرفته ، وقتی بابا اومد ۱۰ تا باهاش قهر کنه...

یعنی با اون انگشتای کوچیکش تا ۱۰ بشماره و بعد بپره بابایی و بغل کنه...

 «»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط دختر بسیجی(F) |

ولادت با سعادت دخت نبی مکرم اسلام حضرت فاطمه زهرا (س)

برتمامی عاشقان و دلدادگان آن حضرت تبریک و تهنیت

عرض می نماییم

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 2:55 قبل از ظهر توسط دختر بسیجی(F)

گفتـنـد وزن و قافیــه تعطیـل می شود

قحطـی اسـتعاره و تمثـیل می شود

قوت گرفت شایعه می گفت بعد از این

هر صورتی به آینه تحمیل می شود

حتـی خبـر رسـیـد کـه از سردی هـوا

گـلدسـته چـند ثـانـیه قندیل می شود

برکار تا نود درجه رفت ناگهان

مژده ٬ شعاع دایره تکمیل می شود

یک حوریه به قالب انسان حلول کرد

زهرا به قلب فاطمه تنزیل می شود

                                                              شیخ رضا جعفری


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 2:38 قبل از ظهر توسط دختر بسیجی(F) |

بر غنچه لبهاشان لبیک حسینی بود

امیـــد دل آنــها لبــــخند خمینـی بود

هر کس که سعادت داشت                                  بـر جبهه ارادت داشت

ایــن خـــانه مصــــفا بـــــود                                  تا بوی شهادت داشت

دیدند گلستان را در شعله چو ابراهیم

گفـــتند خداوندا آماده این راهیم

تا زنده به ایمانیم                                                      تا در خط قرآنیم

با لطف امام عصر                                                    در راه شهیدانیم

من تشنه خورشیدم در این شب بارانی

دلتنـــگ تـــوام برگــرد ای مـــاه جمـارانی

ایام خوش آن روزی                                         که سینه حسینی بود

شبهای دلم روشن                                               با نور خمینی بود

ما شمع ولایت را هستیم چو پروانه

در قـــافله عشـقیم بـا رهـبر فـرزانــه

صد شکر که شیعه سر                                       در خــط ولـــی دارد

ای عـــهد شـکن کــوفــه                                     این خطه علی دارد

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 3:59 قبل از ظهر توسط دختر بسیجی(F) |